هامانهامان، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 20 روز سن داره

هامان هستی مامان

گفتگو با خدا

گفتم : خداي من ، دقايقي بود در زندگانيم که ھوس مي کردم سر سنگينم راکه پر از دغدغھ اي ديروز بود و ھراس فردا ،بر شانه ھاي صبورت بگذارم و آرام برايت بگويم و بگريم ، در آن لحظات شانه ھاي تو کجا بود ؟ گفت: عزيز تر از ھر چه ھست ، تو نه تنھا در آن لحظات دلتنگي که در تمام لحظات بودنت بر من تکيه کرده بودي ، من آني خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه ھستي . من ھمچون عاشقي که به معشوق خويش مي نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم . گفتم : پس چرا راضي شدي من براي آن ھمه دلتنگي ، اينگونه زار بگريم ؟ گفت : عزيزتر از ھر چه ھست ، اشک تنھا قطره اي است که قبل از آنکه فرود آيد عروج مي کند ،اشکھايت به من رسيد....
21 فروردين 1390

عشق بورزيد تا به شما عشق بورزند

  روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد. دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي....
21 فروردين 1390

عشق بورزيد تا به شما عشق بورزند

روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد. دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر ب...
21 فروردين 1390

دعای مامان

هامانم روزگارت برمراد روزهایت شادشاد آسمانت بی غبار سهم چشمانت بهار قلبت از هرغصه دور بزم عشقت پرسرور بخت و تقدیرت قشنگ عمر شیرینت بلند سرنوشتت تابناک جسم و روحت پاک پاک   ...
21 فروردين 1390

دعای مامان

هامانم روزگارت برمراد روزهایت شادشاد آسمانت بی غبار سهم چشمانت بهار قلبت از هرغصه دور بزم عشقت پرسرور بخت و تقدیرت قشنگ عمر شیرینت بلند سرنوشتت تابناک جسم و روحت پاک پاک ...
21 فروردين 1390

بدون عنوان

یه مشکلی هست که امروز مامان منو نگران کرده دیشب همه چی بروفق مراد بود کلی با بابایی فوتبال بازی کردی  و خوشحال بودی ساعت ۴۵/۴ دقیقه صبح گرسنه بودی شیرت دادم و بعد از یک ربع شروع به گریه کردی گریه هایی که اشک منو درآورده بود من و بابا مستاصل بودیم بهت دارو دادیم و بغلت گرفتیم و خواستیم سرگرمت کنیم ولی اثری نداشت و گریه ات قطع نمی شد نمی دونم چی شده بود منم همراه شما اشکام می اومد آخه کاری از دستم برنمی اومد ساعت ۷ صبح خوابت برد و من مجبور بودم بیام سرکار البته به بابایی گفتم اگه دوباره گریه کردی و ناراحت بودی با من تماس بگیره تا برگردم ساعت ۹ تماس گرفتم بابایی گفت خوابی ولی تو خواب ناله می کنی خیلی دل نگرا...
21 فروردين 1390

بدون عنوان

یه مشکلی هست که امروز مامان منو نگران کرده دیشب همه چی بروفق مراد بود کلی با بابایی فوتبال بازی کردی و خوشحال بودی ساعت ۴۵/۴ دقیقه صبح گرسنه بودی شیرت دادم و بعد از یک ربع شروع به گریه کردی گریه هایی که اشک منو درآورده بود من و بابا مستاصل بودیم بهت دارو دادیم و بغلت گرفتیم و خواستیم سرگرمت کنیم ولی اثری نداشت و گریه ات قطع نمی شد نمی دونم چی شده بود منم همراه شما اشکام می اومد آخه کاری از دستم برنمی اومد ساعت ۷ صبح خوابت برد و من مجبور بودم بیام سرکار البته به بابایی گفتم اگه دوبارهگریه کردی و ناراحت بودیبا من تماس بگیره تا برگردم ساعت ۹ تماس گرفتم بابایی گفت خوابی ولی تو خواب ناله می کنی خیلی دل نگرانم خدای نکرده مشکل ...
21 فروردين 1390

تعطیلات نوروزی

سلام پسرم می خوام کمی از تعطیلات نوروز برات بنویسم گل پسرم من و بابا تصمیم نداشتیم موقع تحویل سال شمارو بیدارکنیم ولی از اونجایی که شما همیشه برای هرکاری آماده هستی تا سال تحویل شد پا شدی و نشستی ساعت حدود ۳:۵۲ دقیقه بود که این مسئله باعث خوشحالی زاید الوصف من و بابایی شد و از اینکه کنارما بودی خیلی خیلی شاد بودیم بعدش همگی خوابیدیم و فردا برای عید دیدنی رفتیم و ظهر خونه پدر جونت بودیم و عصر هم چند جا سرزدیم و برگشتیم تا آماده سفر شیم صبح روز دوم عازم اصفهان شدیم همراه عمو و خانمش شب رو اونجا بودیم توی راه اونقدر گرم بود که عرق سوز شده بودی تا به هتل رسیدیم حمومت کردیم   و پودر و پماد زدیم و خداروشکر به خیر گذشت عزیزم  شب ...
20 فروردين 1390